زبان هایدگر ساختاری پیچیده و سهمگین دارد که با این حال از نظر جان مک‌کواری، اولین مترجم انگلیسی هایدگر، هیچ امر غریبی در کار او وجود ندارد. او در استفاده از واژگان خاص خودش بسیار سازگار و یکدست عمل می‌کند. در عوض، دشواری‌های ترجمه آثار او ناشی از این است که او می‌خواهد ترمینولوژی تاریخ متافیزیک را رد و نفی کند. مثلاً جایی که فلسفه سنتی از اگزیستنس (Existenz) استفاده می‌کند هایدگر از Vorhandenheit/present-at-hand استفاده می‌کند و در عوض اگزیستنس را برای اشاره به وجود انسانی مورد استفاده قرار می‌دهد. به علاوه، او از واژه‏ی انسان استفاده نمی‌کند و به جای آن از دازاین (‌Dasein) استفاده می‌کند که به معنای وجود-آنجا است و این کاربرد زمانی مدلل می‌شود که تحلیل هایدگر از وجود انسانی روشن شود. یکی از دلایل هایدگر برای عدم استفاده از اصطلاحات فلسفه سنتی در مورد انسان به این نکته مربوط است که به نظر هایدگر این واژه‌ها موجود انسانی را همچون جوهر بازنمایی می‌کنند و این کار از نگاه هایدگر برای تحلیل وجود انسانی بسیار نامناسب است. چه بسا ما در اینجا به تطبیق و مقایسه هایدگر با نقد گیلبرت رایل3 از سخن گفتن درباره ذهن به عنوان جوهر و روح در ماشین، مباردت ورزیم. در دیدگاه رایل سخن گفتن از ذهن و بدن به عنوان جوهر خطایی مقوله‌ای است (Ryle, 1984, p11). البته به زعم مک‌کواری اصطلاح‌شناسی خاص هایدگر نوعی ابداع دلبخواهی نیست بلکه تلاشی است برای رهایی از شیوه گفتاری است که او معتقد است که ما را گمراه می‌کرده است. به پیروی از تحلیل مک‌کواری راهی مناسب برای برشمردنِ خصلت‌های زبان هایدگر، این است که آن‌ها را در سه بخش تقسیم کنیم. نخست اینکه ابداعات زبانی و اصطلاحی او را بررسی کنیم و سپس در گام دوم به علاقه‏ی او به ریشه‌شناسی بپردازیم و استفاده‏اش از واژه‌ها در معنای خاستگاهی و سرچشمه‌ای‌شان را بپژوهیم و سومین کار پرداختن به عادت‌های زبانی او در بازی با کلماتِ با فرم مشابه و یا دو معنای مشابه یک واژه واحد است.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب(به صورت کاملا تصادفی و به صورت نمونه) با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود-این مطالب صرفا برای دمو می باشد

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

1) هایدگر ما را با تعداد زیادی از واژه‌های جدید آشنا می‌کند که در هیچ فرهنگ لغت آلمانی پیدا نمی‌شود. البته هر فیلسوفی اصطلاحات خاص فلسفه‌اش را به کار می‌اندازد اما هایدگر به شکل بسیار گسترده‌تری به این کار اقدام می‌کند. شاید بتوان واژه‌های ساخته شده‏ی او را در سه دسته جای داد.

دسته اول نوواژه‌های ساختگی هایدگر است که البته نسبتاً تعدادشان اندک است. نمونه‌ای از این واژه‌ها که به نسبت زیاد در هستی و زمان تکرار می‌شود صفت existenziell است که می‌توان معادل انگلیسی existensiell را برای آن استفاده کرد. این اصطلاح ساختگی هایدگر در پیوند با واژه‏ی مستعمل existenzial با معادل انگلیسی existential دوگانه‌ی مفهومی ارزش‌مندی را در اختیار هایدگر قرار می‌دهد. اولی به هستی خاص انضمامی ارجاع دارد و دومی به ساختار وجودی‌ای که جستجوی فلسفی برای تحلیل و به چنگ آوردن آن تلاش می‌کند. به همین ترتیب چندین جفت مشابه در اثر هایدگر قابل مشاهده است. برای نمونه می‌توان به ترکیب‌های ontisch-ontologisch و phänomenal-phänomenologisch و geschichtlich-historisch اشاره کرد. اما در این موارد هایدگر لازم ندیده که واژه جدیدی را بسازد بلکه معانی جدید مورد نظر خود را بر این واژه‌ها سوار کرده است.
گروه دوم شامل واژه‌های جدیدی است که به صورت طبیعی و بر اساس قواعد واژه‌سازی زبان آلمانی ساخته شده‌اند. به عنوان مثال Geworfenheit (پرتاب‏شدگی thrownness) یکی از این واژه‌هاست که بر اساس قواعد واژه‌سازی زبان آلمانی ساخته شده اما به همان اندازه‌ای که معادل انگلیسی آن از کاربرد روزمره دور است اصلِ آلمانی هم این چنین است. این واژه به خصوصیتِ از پیش فروافتادنِ دازاین در یک موقعیت اشاره می‌کند و این موقعیت انتخاب‌های او را محدود می‌کند. البته مثال ارائه شده یکی از ملایم‌ترین نمونه‌هاست. شاید یکی از نامعمول‌ترین نمونه‌های واژه‌سازی غریب هایدگر در کل هستی و زمان اصطلاحی است که هایدگر با اضافه کردن پسوند حال معلوم به ریشه گذشته‌ی معلوم می‌سازد. او تأکید می‌کند که دازاین آن چیزی است که بوده است. صورت گذشته معلوم فعل sein در آلمانی gewesen است و ساخت‌نشانه‌ی حال معلوم پسوند –end‌ است. برای تأکید و استحکام این نکته هایدگر، ترکیبِ غریبِ gewesend را می‌سازد. معادلِ لغویِ این کار هایدگر در زبان انگلیسی ساختنِ واژه beening است (Heidegger, 2001, p 374). و اگر ما این واژه خاص هایدگری را با معادل مفهومی‌تر «هستی‌ای که بوده است» ترجمه کنیم خصلت زبانی استحکام هایدگری از بین می‌رود.
درون این دسته، می‌توانیم به بسیاری از واژه‌های ترکیبی هایدگر اشاره کنیم که بعضی از آن‌ها به شدت ما را گرفتار می‌سازند، مثل واژه Gewissen-haben-wollen که به معنای «خواستِ وجدان (اشعار، آگاهی) داشتن» است. تعداد زیادی از این ترکیبات شامل واژه‌ sein می‌باشند. مثل Insein، Mitsein، In-der-Welt-sein، Seinkönnen و بسیاری واژه‌های دیگر.

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

دسته سوم کلماتی هستند که از یک بخشِ سخن به بخشی دیگر انتقال داده شده‌اند. به این ترتیب هایدگر از قیدها، ضمایر و ترکیبات وابسته به عنوان‌های اسمی استفاده می‌کند. ما در این قسمت از هرکدام از این موارد نمونه‌ای ارائه خواهیم کرد. هایدگر بسیار درباره das/da سخن می‌گوید. این معادل استفاده معمول از here and now در زبان انگلیسی است. در آلمانی ضمیر نامشخص مربوط به واژه one (شخص، کس) معادل man است. هایدگر در هستی و زمان بحث فراوانی درباره das man به راه می‌اندازد که معادل «انسان در انبوهی» است، انسانی نامتمایز در جمع. به عنوان نمونه‏ای دیگرDas wöfür به معنای «برای‌چه» یکی از مواردی است که هایدگر ضمایر وابسته را به اسم تبدیل می‌کند.
اما در مجموع، واژه‌های جدید هایدگر دشواری زیادی برای ترجمه ایجاد نمی‌کنند. گاهی باید به صورت مشابه واژه‌هایی در زبان مقصد ساخته شوند که به همان اندازه واژه‏ی آلمانی نامعمول و ناآشناست. گاهی در کاربرد اسمی ضمایر و صفات وابسته در اصطلاحات هایدگری بهتر است که ساختار زبانی مربوط و مشابه با آن جایگزین شود تا از تداخل معادل لفظی ممانعت به عمل آید. باید اشاره شود که وقتی هایدگر واژه‏ی جدیدی را معرفی می‌کند معمولا مراقب است که توجه را به اندازه‏ی کافی به آن واژه برانگیزد، به نحوه‏ی کاربرد آن اشاره می‌کند و بر معنای مورد نظرش که در این واژه‏ی جدید نهفته است، تأکید می‌کند.
پژوهشگر ارجمند آقای محمدرضا نیکفر درباره‏ی زبان هایدگر و دشواری‏های ترجمه‏ی آثار او نکات قابل توجهی ارائه کرده‏اند. از نظر هایدگر «بازگفتِ رخ‏داد هستی نمی‏باید صنعت‏گرانه باشد، یعنی از زبان به عنوان ابزار استفاده بَرَد، یعنی آن را بر حسب نیاز شکل دهد، بر کارکردهای آن بیفزاید و اینجا و آنجا تیزش کند و جلایش دهد. بر این قرار وقتی اثری از هایدگر را ترجمه می‏کنیم، به فکر استاد خیانت می‏کنیم. جالب ایتجاست که هرچه خیانتکاری آگاهانه‏تر و نقشه‏مندتر و سنجیده‏تر باشد، ترجمه بهتر می‏شود.» (نیکفر، 1387، ص62) نکته دیگر اینکه هایدگر خود به شیوه‏ای صنعتگرانه از زبان بهره می‏برد. «به نظر هایدگر، ترجمه باید ضرورتاً از روح یک زبان به روح زبان دیگر گذار کند. «روح» زبان آلمانی هایدگر، از قضا در تصعی بودن آن است (همان، ص63)
تأکید بر این نکته ضروری است که واژه‌سازی‌های هایدگر در هستی و زمان خیلی پیچیده‌تر و به ظاهر منظم‌تر و یکپارچه‌تر از آثار دوره‏ی دوم هایدگر است. از این نظر و برای تدقیق سبک واژه‌سازی و بازی‌های زبانی هایدگر دوره‏ی اول می‌توان از نکته‏ی ذکر شده توسط مترجم محترم فارسی استفاده کرد که پرداختِ واژگان هستی و زمان را دارای خصلتی مکانیکی می‌داند. به علاوه، ملاحظه‏ی این نکته مهم است که در جایی که هایدگر تلاش می‌کند تا ساخت‌گشایی‌های واژگانی‌اش را به پیش ببرد، اصطلاحات سنت لاتین و رومی را مورد توجه قرار می‌دهد و در عوض در جایی که به واژه‌سازی‌های فعال و ایجابی‌اش مشغول است از آلمانی محاوره‌ای به عنوان بستر زبانی بهره می‌برد.
2) اکنون باید به علاقه‏ی فراوان هایدگر به بررسی ریشه‌شناختی واژه‌ها و کلمات بپردازیم و به اهمیتی که هایدگر برای فهم معنای عمیق کلمات با توجه به این ریشه‌ها قائل بود، توجه کنیم. برای نمونه استفاده‏ی هایدگر از کلمات در معنای ریشه‌ای و آغازینِ آن‌ها. مثلاً واژه‏ی Insein (being in)، به معنای «بودن در»، نمونه‏ای جالب توجه و مناسب است. هایدگر به صراحت اظهار می‌کند که معنای معمول مکان‌مندِ این واژه ربطی به استعمال او از آن ندارد بلکه در زبان او چیزی به این معنای «مبتنی بودن بر، بسته بودن و منوط بودن به» است، و پیشوند in در اینجا دلالت مکانی ندارد. هایدگر حتی در این مورد به آثار و نکات لغت‌شناس آلمانی ژاکوب گریم اشاره می‌کند. نمونه‏ی جالب توجه دیگر فعل entfernen است که در آلمانی روزمره به معنای برداشتن و دور کردن است. هایدگرآن را گاهی با خط تیره می‌نویسد، ent-fernen، که با این کار به ساختار کلمه اشاره می‌کند و به خصوص به پیشوند سلبی‌سازِ ent-. با این کار، کلمه معنای آغازین و ریشه‌ای‌اش را آشکار می‌کند که به معنای «از میان برداشتنِ فاصله» و «نزدیک کردن» است، یعنی چیزی در تضاد با معنای اکنونی واژه. نمونه‌ی مهمِ دیگری را هم می‌توان اضافه کرد. فعل آلمانیِ Geschehen در معنای معمولش به روی‌دادن و حادث شدن ترجمه می‌شود. با این حال هایدگر برای نام بردن از اتفاقات و روی‌دادهای درون جهانی از فعل vor-kommen به معنای occur یا اتفاق افتادن، استفاده می‌کند و فعل قبلی را برای دازاین منحصر می‌کند. در این صورت دازاین تنها اتفاق نمی‌افتد بلکه می‌اگزیَد و امکاناتش را انتخاب می‌کند. هایدگر بر این واقعیت تأکید می‌کرد که دازاین «در تاریخ می‌اگزیَد». در این جا تاریخ در کاربردِ آلمانیِ هایدگر Geschichte است. نیروی واژه‏ی Geschehen در کاربردش به روی دازاین، زمانی ظاهر می‌شود که آن را با صورت to historize به معنای «تاریخی‌کردن» ترجمه کنیم.
اما پیش از پرداختن به خصلت ریشه‌شناسی‌های پرطول و تفصیل هایدگر در زمینه‌ی فلسفه‌اش لازم است که به برخی از بازی‌های زبانی هایدگر با واژه‌ها اشاره کنیم.
3) در بخش سوم به بازی‌های زبانی و لغویِ هایدگر با واژه‌ها می‌رسیم؛ کاری که البته با قصد و هدف خاصی بدست هایدگر انجام می‌شده است. این وجهی از کار و زبان هایدگر است که جداً مترجمان را به دشواری انداخته است و روی هم رفته ممکن است ایشان را مغلوب خود سازد. باز هم این بخش را در سه قسمت ارائه می‌کنیم.
اولین مورد چگونگی دسته‌بندی واژه‌ها توسط هایدگر در گروه‌هایی است که کلمات در آن‌ها نوعی شباهت ساختاری دارند. در بحث درباره فهم و تعبیر، هایدگر اشاره می‌کند که هر تفسیری با پیش‌فرض‌ها ساخته می‌شود. این پیش‌فرض‌ها سه نوع‌اند: Vorhabe، Vorsicht و Vorgriff که به پیش‌داشت، پیش‌دید و پیش‌دریافت ترجمه می‌شوند. در این سه مورد نوعی توازی ساختاری در کنار نزدیکی و پیوستگی معنایی بین این واژه‌ها وجود دارد. این پیوستگی همزمان ساختاری و معنایی را می‌توان به خوبی با همان ویژگی‌های زبان اصلی ترجمه کرد. اما در موارد دیگر چنین چیزی شدنی نیست. به عنوان نمونه‌ای دیگر می‌توان گفت که هایدگر در توصیف اینکه چگونه ساختارِ جهانِ ابزاری، که عموماً مسلم فرض گرفته می‌شود، چه بسا با چیزی که به خطا می‌رود روشن می‏شود، از سه‌گانه‌‏ی دیگری استفاده می‌کند: Auffälligkeit، Aufdringlichkeit و Aufsässigkeit به معنای جلب توجه، مزاحمت و سرسختی. در اینجا دیگر نمی‌توان از سه‌گانه‏ی مشابه فارسی استفاده کرد که هم کفایت معنایی داشته باشند و هم در فرم، مشابه سه‌گانه‏ی آلمانی باشند. با این حال این مسئله ممکن است چندان بااهمیت نباشد و نوعی پرداختِ مصنوعی درباره این مجموعه‌های واژگانی وجود دارد اما به نظر می‌رسد که فایده آن‌ها این است که کمک می‌کنند تا به درون ساختار استدلالی هایدگر نفوذ کنیم.
راه دومِ بازی با کلمات هایدگر اهمیت بیشتری دارد. در اینجا کلماتِ درگیر در بحث ریشه‏ی یکسانی دارند و از این حیث به علایق ریشه‌شناختی هایدگر نیز بسیار نزدیک است. برای نمونه واژه‏ی آلمانی Lichtung به معنای روشنایی در یک جنگل است. این مفهوم بر دازاین حمل می‌شود نه تنها از این رو که دازاین هستنده است بلکه همچنین از هستی‌اش فهمی دارد. بنابراین دازاین شبیه روشنایی در یک جنگل است زیرا مکانی است که در آن هستی بر خویشتن هویدا می‌شود. اما هایدگر ایده‌ی دازاین به عنوان روشنایی را با واژه‏ی‌ licht به معنای نور و از این طریق با مکتب سنتی نورِ فطری (مکتبی قرن هفدهمی درباره وحدت بنیادی معرفت انسانی) مربوط می‌کند. اما آیا این پیوند زدن کلمات هم‌ریشه به هم و استفاده از انواع معانی ریشه‌ای واجد ارزشی فلسفی است؟ آیا این انتخاب‌های اصطلاحی خاص هایدگری برای اشاره به پدیدارهایی که پیش از این هم در تاریخ فلسفه محل بحث و گفتگو بوده‌اند، نوعی واژه‌گزینی دلبخواهی نیست؟ اجازه بدهید پیش از پرداختن به این سئوال به مثال دیگری از این بازی‌ زبانی هایدگری بپردازیم. هایدگر از مشکلی درباره نفس (خود) بحث می‌کند که به واسطه‏ی تجربه‌های متغیرِ نفس ایجاد می‌شود و او آن را با ترکیب die Ständigkeit des selbst که می‌توان به «ثبات نفس» ترجمه کرد، مشخص می‌کند. با این حال ما پیش از این اشاره کردیم که هایدگر فرض جوهر را برای نفس نمی‌پذیرد و در نتیجه مفهوم نفس را کنار می‌گذارد. به نظر هایدگر نفس وحدت‌اش را از «مصمم بودن» و «عزم» می‌گیرد و die Ständigkeit des selbst با اصطلاح Selbst-Ständigkeit که در آلمانی جاری به معنای «استقلال» است، تعریف می‌شود و در اینجا می‌توان آن را به صورت «مقومِ خویش بودن» ترجمه کرد.

دسته بندی : پایان نامه

پاسخ دهید